دلنوشته ی به مناسبت بازگشت پرستوهای خونین بال
چاپ PDF

جمعه 14 تیر 1398 ساعت 17:13 administrator
من که می دانم هر چه در باره شما بنویسم در حق خون کوتاهی کرده ام ...
این ابیات را تقدیم می کنم به «باد» که حالا دیگر هرچه بوی پیراهن و پلاکتان را پشت درب خانه مویه کند، دیر رسیدن نوشدارو ست و مادرتان مدت هاست «بی خبری» را با خودش به خاک برده است ...
سه تا مکعب خالی، سه جمجمه، سه پلاک
و قطعه قطعه ی سی سالْ استخوان در خاک
تراشه های غروری شکسته در تابوت
و تکه تکه ی یک داغِ بسته در تابوت
دوباره پرچم و تابوتشان که چرخی خورد
در این غریبیِ ممتد دلِ مرا هم برد
به شهرِ من که پُراز ازدحامِ تنهایی ست
حضورِ سبز شما فرصت شکوفایی ست
مسافرانِ سفرکرده تا نهایتِ نور!
خوش آمدید به این شهر، سعیکُم مَشکور!
به نخل های سرافرازِ شهر جان دادید
و راهِ رفتنِ مردانه را نشان دادید
چقدر خوب به آدابِ عشق پیوستید
میان آتش و خون بارخویش را بستید
مگر نه اینکه سفر می روند، برگردند؟!
برای ما که سه تابوتِ خالی آوردند!
سه شمعدانیِ پرپر، سه شعله شوقِ شهود
هوای هلهله دارم میان بود و نبود
خوش آمدید از آن دورها، فراسوها !
همیشه دیررسیدند
نوشداروها...
کسی چه می داند درد چیست؟ جز مادر!
سی و سه سال نشستن و چشم ها بر دَر
چقدر صبر کند؟ چند سال سر بشود؟
به سنگ قبر کسی که نبود زل بزند
غریب و غم زده چادر به سر، سرِ کوچه
نگاه اول کوچه ... و آخرِ کوچه
زمان گذشت به تکرار خود مقیدتر
سی و سه سال گذشت و زمان مرددتر
نگاه ملتهب مادری که دیگر نیست
کسی که بی خبری را به پشت در می زیست
چه می شد آه اگر! ... دیر آمدی اما
چه می شد آه پسر! ... دیر آمدی اما
زمان گذشت چنان شاخه ای روان بر رود
و بُرد باور او را میان بود و نبود
خوش آمدید از آن دورها فراسوها
همیشه دیر رسیدند نوشداروها...
تمام عمر نگاهش به راه بود که رفت
نفس نفس... نفسش شکل آه بود که رفت
در آرزوی غریبی چه بی قرارت بود
که کاش شمعِ شبِ جمعه ی مزارت بود
میان هق هق مادر، پدر سرش خم بود
چقدر آخر عمری پدر خود غم بود
به مویه های غم انگیز مادرت سوگند
به استخوان و پلاک معطرت سوگند
دلم شکسته، شکسته دلم، دلم! مَردم!
یکی مرا برساند به منزلم! مردم!
تحیرم زده بالا، در این هوا مستم
جنون مهار دلم را گرفته از دستم
خودت بخوان که همه از نگاه سرشاریم
بگو که حرمت خون تو را نگه داریم
بگو به من!  تو بگو با تِمِ صدای خودم
تمامْ گم شده ام در خرابه های خودم
چقدر از تو نشان بود و چشم ما بسته
و اشک آمده راه نگاه را بسته
شما که از لب خورشید باده می نوشید
نمادِ غیرت مائید که فراموشید
به هوش! گم شده ایم... آی! اهل آبادی!
کجاست غیرت بشکوه و شور اجدادی؟!..
به رسم عشق، به راه شهید برگردید!
به اشتباهْ دری را زدید! برگردید!
بزرگ و کوچک این شهرِ خفته مدیون است
به بازخوانی حیثیتی که در خون است
هزار مرحله در باتلاقِ غم رفتیم
چقدر من به شما، ما همه به هم رفتیم
گروه های تفحّص! به دادِ ما برسید!
چقدر گم شده ام من، به این صدا برسید!
من از شکفتنِ گل های بی قرار پرم
و از شکستگیِ «کربلای چار» پرم
من از تداومِ تیرِ خلاص آمده ام
از اوج غربت «ام الرّصاص» آمده ام
شب رهائی از خویش در سراسر شط
شبِ تلاقی افلاک و خاکْ آن ورِ شط
نفس بگیر و دل از آه خالی و پر کن!
شب چهارم دی ماه را تصور کن!
چقدر قمقمه لب تشنه از فرات گذشت
و آب از سر این بخش خاطرات گذشت
چه مادران غریبی که روسپید شدند
یکی یکی همه ی بچه ها شهید شدند
در این سروده غمِ بیشتر نمی گنجد
حدیثِ درد در این مختصر نمی گنجد
اگرچه خسته و  خاموش و بی صدا رفتید
خوشا به حال شماها که تا خدا رفتید
به پای مهر خداوند جاودان باشید
به آسمان که رسیدید یادمان باشید
بهشت و روضه و عشق شما مدام، حسین(ع)
سلام ما برسانید به امام حسین (ع)...
عبدالرضا کوهمال جهرمی

آخرین به روز رسانی در جمعه 14 تیر 1398 ساعت 17:29

آخرین اخبار

RSS سایت

شهیدان اشراق جهرمی